تبليغاتX
عشق بی پروا

بنگر که بزرگترین آرزوی من چه کم حرف است : تو !
 

رویای با تو بودن را نمی توان نوشت نمی توان گفت و حتی نمیتوان سرود

با تو بودن قصه شیرینی است به وسعت تلخی تنهایی

و داشتن تو فانوسی به روشنایی هر چه تاریکی در نداشتنت

و...و من همچون غربت زدای در اغوش بی کران دریای بی کسی

به انتظار ساحل نگاهت می نشینم و می مانم تا ابد

وتا وقتی که شبنم زلال احساست زنگار غم را از وجودم بشوید

با من بمان ، تا آخرش ! آخرش همان لحظه ای است 

که می فهمی تنها تو را میخواستم!

+[ تاريخ جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391ساعت 22:2 نويسنده امیر | ]

 


به چه می اندیشی!

من به خاموشی شب های سیاه می اندیشم

 

که چگونه در بر گرفته تمام وجودم را!!!

 

من به خاموشی و تاریکی اتاقم می اندشیم

 

که من را در گوشه ای از خود جا داده!!!!

 

شــــاید بــــــه خــــــــودم 

 

به قـــلب منجمد شده ام 

 

به ذهنی که هر لحظه هر سو به پرواز در می آید باز هم سقوط می کند!!

 

به هر لحظه لحظه ی بغضی که در گلویم خفه می کنم

 

به ظاهر آرامم که درون پر غوغایم را در بر گرفته است

 

به هر لحظه لحظه ی غربت و تنهایی

 

به هر ثانیه هایی که برای طی کردن روز های نحـــس می شمارم

 

و بـــــــــاز هـــــم می اندیشم!!


+[ تاريخ دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 17:50 نويسنده امیر | ]

وقتی چشم هایت را میبندی و هیچ جا را نمی بینی و می خواهی برای

لحظه ای تنهای تنها باشی فقط برای خودت باشی وقتی که احساس

میکنی خدا در همین نزدیکی هاست به خودت می اندیشی که چگونه به

سر برده ای لحظه هایت را "من امروز چشمانم را بستم بر روی هر چه که

من را غمگین و غصه دار میکرد یا من را خوشحال و شاداب میکرد چشمم را

بستم بر روی همه ی رنگهایی که هر لحظه خود نمایی میکرد چشمم را

بستم بر روی آدم هایی که هر لحظه به شکلی ظاهر می شدند برای

لحظه ای احساس کردم کسی هست که هر لحظه من را تماشا میکند

احساس کردم چقدر نگران رفتار و کردارم هست برای یک لحظه احساس

خفت کردم و اشک چشمانم را گرفت بخاطر تمام مهربانی اش به خاطر تمام

کارهایم" "وقتی امشب گذشت لحظه هایش احساس دلتنگی کردم کاش

نمی گذشت زود لحظه ها چقدر زیباست وقتی که با تمام وجود زجه میزنی

و از او طلب ببخشش میجوی چه زیبا بود لحظه ها در آن زمان اما چه زود

گذشت٬وقتی که میخواهی زمان بایستد و نگذرد زود می گذرد٬وقتی هم که

میخواهی زود بگذرد دیر می گذرد٬هه هه هه٬حتی زمان هم می فهمد

لحظه های پر ارزش خود را٬وقتی به همه چیز فکر میکنم احساس خلأ در

وجودم من را خفه میکند٬نمی دانم چرا!!چرا!! آه دیگر نمی دانم چه بنویسم

امشب پیش خدا گلایه کردم که چقدر تنهایم لحظه ای بعد به خودم خندیدم و

بعد گریه کردم٬چون آن وقتها هم که تنها نبودم باز هم گلایه ای داشتم٬آه ای

ذهن پر آشوبم رهایم کن بگذار برای لحظه ای خودم باشم٬نمی دانم چه

بگویم یا چه بنویسم٬ماندم که چرا قلبم پر است٬حوصله ندارم حتی

حوصله ی خودم را خسته ام از خودم از همه چیز٬دیگر واقعا نمی دانم چه

مرگم شده٬نمی دانم...

                                تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری چهارم www.pichak.net كليك كنيد

+[ تاريخ سه شنبه پانزدهم فروردین 1391ساعت 21:23 نويسنده امیر | ]

 
من در این شهر بزرگ کلبه ای دارم

که در این کلبه ی کوچک خلوت گاهی دارم

که در این خلوت گاه دفتری دارم

که درون این دفتر کهنه ی خود قلمی دارم

من درون این قلم جوهری ریخته ام که خون من است

و درون این دفتر خود اسمی دارم

من درون این دفتر خود غریبه ام و از خود عشقی دارم

که برای این عشق اشکی دارم که تلخ تر است از مرگ

من درون این دفتر خود نوشته ام

ای بهترینم هر چه قدر از من دور تر بری

بیشتر دوستت خواهم داشت

دوستت خواهم داشت  دوستت خواهم داشت

+[ تاريخ یکشنبه ششم فروردین 1391ساعت 16:53 نويسنده امیر | ]

    ساعتی

         می خواستم بگویم که دوستت دارم

                        اما اینک فریاد میزنم "عزیزم دوستت دارم......."

 روزی

       ساعتی

           می خواستم بگویم عاشقت هستم

                اما ای ارامش بخش زندگی!در ان لحظه ذهن من از فواره ها بالاتر

                                                                       از زندگی پر بارتر

                                                                                    وازامید سرشاربود

    حس می کردم که از نگاهم رازم را خوانده باشی

                        اما اینک بدون تو تنهایی را با تمام ابعادش حس می کنم

وقطره قطره عشقم را با تمام وجودم

                                    در یک کلمه می گنجانم و می گویم:

"عزیزم !بدون تو خودم را تنها بی کس می بینم.

+[ تاريخ شنبه بیستم اسفند 1390ساعت 2:40 نويسنده امیر | ]