تبليغاتX
عشق بی پروا

تو احساس منو چه راحت ربودي اگه من شکستم مقصر تو بودي
 

 

دوباره قلم روی کاغذ میگذارم دوباره می نویسم نمیدانم چه هرچه به ذهنم می اید روی کاغذ

سفید نقش میبندد.

 

همیشه هر گاه دلتنگت میشوم ، مینشینم در گوشه ای و اشک میریزم

آن لحظه آرزو میکنم که باشی در کنارم ،

بنشینی بر روی پاهایم و آهسته در گوشم بگویی که دوستت دارم

کاش بیاید آن روز ، کاش تبدیل شود به حقیقت آن آرزو ،

تا لبخند عاشقی بر روی لبانم بنشیند ،  

تا کی دلم در غم دوری ات، به انتظار بنشیند!

ببین خورشید را ،در حال غروب است ، نمیدانم ،میدانی اینجا که نشسته ام  

چقدر سوت و کور است !؟

نیستی اینجا که اینگونه سرد و بی روح است ،

نیستی در کنارم که دلم تنها و پر از غصه، در این لحظه ی غروب است

هیچ است این دل بی تو ، تمام است لحظه های شادی بی تو،

بگیر دست مرا با آن دستان مهربانت،  

به تو نیاز دارم همیشه و همه جا، به آن دل مهربانت

هستم تا هستی در این دنیای خاموش ،

نمیشوی ، حتی یک لحظه نیز از یاد من فراموش!

ندیدم تا به حال عشق و صداقت را جز از دل تو،

ندیدم تا به حال مهربانی و وفا را جز از قلب مهربان تو،

ندیدم یک قلب پاک را جز قلب درخشان تو تا به حال،

بیا تا ثابت کنیم به همه معنای یک عشق ماندگار!

برمیگردیم به سر خط ، دلتنگی مرا دیوانه میکند تا آخر خط ،

گفتم تا گفته باشم درد دلم را به تو ، یکی که بیشتر نیست در این دنیا دیوانه ی تو.

+[ تاريخ چهارشنبه بیست و یکم دی 1390ساعت 11:15 نويسنده امیر | ]

 

باز از تو گفتن آغاز شد...

پس بنام آفریننده عشق...

باز از تو گفتن آغاز شدو زبان بند آمد...تو ای الهی ناز من ببخش مرا بی ادبی

نیست از تو گفتن دشوار است...

از تویی که لحظه لحظه هایم پر شده از عطر خیالت...

از تویی که عطر وجودت در بند بند وجودم رخنه کرده...

از تویی که میدانم میدانی نمیتوانم دنیایی بی تو را حتی برای لحظه ای متصور

شوم...

از تویی که وجود پاکت تلالو عشق خداوندی در قلب بی رونق من است...

از تویی که فقط تو برای من تویی...

حتی از تو که مینویسم ضربان قلبم نفس هایم چون تو را میخواهند تند و کند

میشوند...

عشق زیبای من واقعا از تو گفتن سخت است...

کلمات را نمیدانم چگونه بآرایم تا لایق وصف تو باشند...

ولی کاش بدانی جایگاهت در کلبه سوت و کور قلبم که با آمدنت بهشتی دگر شد چیست...؟

میگویم بدانی...

تا ابد امیر قلب امیری...

و چون سراچه قلبم پر است از حضور پر مهر عشقت...

پس تویی قلب من

قلب من...

+[ تاريخ سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت 19:37 نويسنده امیر | ]

آن لحظه که دلتنگ یارم می شوم خود به خود هوس باران را میکنم.


آن لحظه که اشک از چشمانم سرازیر می شود هوس یک کوچه تنها را میکنم.


آن لحظه است که دلم میخواهد تنهایی در زیر باران بدون هیچ چتر و سر پناهی قدم بزنم.


قدم بزنم تا خیس خیس شوم ، خیس تر از قطره های باران…. خیس تر از آسمان و درختان.


آن لحظه که خیس خیس می شوم ، دلم میخواهد باز زیر باران بمانم ، دلم نمیخواهد باران قطع

شود.دلم میخواهد همچو آسمان که بغضش را خالی میکند ، خالی شوم ، از دلتنگی ها ، از این شب پر

 از تنهایی.تنها صدای قطره های باران را می شنوم ، اشک میریزم ، و آرزوی یارم را میکنم.


دلم میخواهد آسمان با اشکهایش سیل به پا کند.


لحظه ای که آرام آرام میشوم و دیگر تنهایی را احساس نمیکنم ، چون باران در کنارم است.

باران مرا آرام میکند ،  مرا از غصه ها و دلتنگی ها رها میکند و به آرزوهایم نزدیک میکند.


آن دم که باران می بارید ، بغض غریبی گلویم را گرفته بود ، دلم میخواست همچو آسمان که صدای

رعدش پنجره های خاموش را میلرزاند فریاد بزنم ، فریاد بزنم تا یارم هر جای دنیاست صدای مرا بشنود.

صدای کسی که خسته و دلشکسته با چشمان خیس و دلی عاشق در زیر باران قدم میزند ، تنهایی در

 کوچه های سرد و خالی… کجایی ای یار من؟ کجایی که جایت در کنارم خالی است.


در این شب بارانی تو را میخواهم ، به خدا جایت خالی خالی است.


 کاش صدایت همچو صدای قطره های باران در گوشم زمزمه می شد.


تو بودی شبی عاشقانه را با هم داشتیم...قصه پسر تنها در یک  شب بارانی ، شبی که احساس

 میکنم بیشتر از همیشه عاشقم.


آری آن شب آموختم که باران بهترین سر پناه من برای رفع دلتنگی هایم است.

+[ تاريخ دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390ساعت 0:59 نويسنده امیر | ]

من و  تو در کنار هم ، تو در آغوش منی و من غرق در احساساتم
سکوت سهم این لحظه عاشقانه ، در قلبم فریاد میزنم عشق من دوستت دارم  صادقانه
هنوز چشمانم خیره به چشمان تو است
دیدن چشمهای زیبایت آرامش من در این لحظه ی عاشقانه است
هنوز هم سکوت…
با دیدنت شده ام مات و مبهوت…
دستانت را میفشارم
تو مرا میبوسی و من تو را در آغوش خودم میفشارم
گرمای آغوش تو ، سر میگذارم بر روی شانه های تو
سکوت را با صدای ترانه اشکهایم میشکنم
تو گوش میکنی و با من همترانه میشوی
تو اشکهای مرا پاک میکنی و من اشکهای تو را
میبوسم گونه ی مهربان تو را
نمیخواهم این لحظه بگذرد ای خدا
کاش میشد در کنار هم باشیم ، تا آخر دنیا
گفتی که کاش میشد همیشه مال هم باشیم
نمیخواهم روزی بیاید که جدا از هم باشیم
گفتم عشق ما بی پایان است
قلبم تا همیشه گرفتار قلب عاشق تو است
حالا که گرفتار است ، به درد عشق دچار است ،
حالا که بی تو زندگی برایش بی معنا است
لحظه هایش بی تو همیشه گریان است
پس مطمئن باش لحظه ای نیز نمیتوانم بی تو باشم
من عاشق توام نمیتوانم لحظه ای جدا از تو باشم
میفشاریم دستانمان را در دستان هم
آرام میگریم در آغوش هم...

 عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- bahar22.com ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی

+[ تاريخ چهارشنبه شانزدهم آذر 1390ساعت 21:9 نويسنده امیر | ]

 

 

هیچ کس برای ما اشکی نریخت.

                         هر که با ما بود از ما میگریخت.

                         چند روزیست حالم دیدنیست.

                         حال من از این و آن پرسیدنیست.

                        گاه بر روی زمین زل میزنم.

                         گاه بر حافظ تفال میزنم.

                        حافظ دانا فالم را گرفت .

                       یک غزل آمد که حالم را گرفت:

                       ما ز یاران چشم یاری داشتیم

                                              خود غلط بود آنچه می پنداشتیم.....

+[ تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390ساعت 18:44 نويسنده امیر | ]