وقتی چشم هایت را میبندی و هیچ جا را نمی بینی و می خواهی برای
لحظه ای تنهای تنها باشی فقط برای خودت باشی وقتی که احساس
میکنی خدا در همین نزدیکی هاست به خودت می اندیشی که چگونه به
سر برده ای لحظه هایت را "من امروز چشمانم را بستم بر روی هر چه که
من را غمگین و غصه دار میکرد یا من را خوشحال و شاداب میکرد چشمم را
بستم بر روی همه ی رنگهایی که هر لحظه خود نمایی میکرد چشمم را
بستم بر روی آدم هایی که هر لحظه به شکلی ظاهر می شدند برای
لحظه ای احساس کردم کسی هست که هر لحظه من را تماشا میکند
احساس کردم چقدر نگران رفتار و کردارم هست برای یک لحظه احساس
خفت کردم و اشک چشمانم را گرفت بخاطر تمام مهربانی اش به خاطر تمام
کارهایم" "وقتی امشب گذشت لحظه هایش احساس دلتنگی کردم کاش
نمی گذشت زود لحظه ها چقدر زیباست وقتی که با تمام وجود زجه میزنی
و از او طلب ببخشش میجوی چه زیبا بود لحظه ها در آن زمان اما چه زود
گذشت٬وقتی که میخواهی زمان بایستد و نگذرد زود می گذرد٬وقتی هم که
میخواهی زود بگذرد دیر می گذرد٬هه هه هه٬حتی زمان هم می فهمد
لحظه های پر ارزش خود را٬وقتی به همه چیز فکر میکنم احساس خلأ در
وجودم من را خفه میکند٬نمی دانم چرا!!چرا!! آه دیگر نمی دانم چه بنویسم
امشب پیش خدا گلایه کردم که چقدر تنهایم لحظه ای بعد به خودم خندیدم و
بعد گریه کردم٬چون آن وقتها هم که تنها نبودم باز هم گلایه ای داشتم٬آه ای
ذهن پر آشوبم رهایم کن بگذار برای لحظه ای خودم باشم٬نمی دانم چه
بگویم یا چه بنویسم٬ماندم که چرا قلبم پر است٬حوصله ندارم حتی
حوصله ی خودم را خسته ام از خودم از همه چیز٬دیگر واقعا نمی دانم چه
مرگم شده٬نمی دانم...
